تبليغاتX
پوپو
تو پويي كن كه پو كردن به پوپوست

 

كودكي به كنه كثافت لوليان مي انديشد

به سخاوت ماه پشت مي كند

و صاحب منصبان را به شكايت از خويش وا مي دارد

او در كهولت

به ديواره هاي كمند زندان

كثافت مي پاشد

و اين آغاز منحوس اين درد بشری است.

انگار....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت   توسط پوپو | 

بوي تو را حس مي‌كردم.همان بوي سزاوار را. همان عشق سترگ. همان رقص جانانه‌ي دستانمان. من تمام تو گشته‌ام. در پريروز دوام. در نگاه كاهي دخترك بهار. همان ابر جانانه‌ي باران. من متن مستورترين آينه‌ام در آدينه‌ترين روز زمين. در كوچه‌هاي باور آدم‌هاي جاري؛ عشق تمام ناباوري من بود. اما هميشه باور‌ها بارور نمي‌شوند. اين از طالع سعد وجود من بود كه تو آمدي و مرا رها كردي. در رهاترين رهايي زمين.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت   توسط پوپو | 
گرسنه بودن مثل یک فلسفیدن است. خوردن مثل کلام!!!! این را یکی از دوستان فیلسوف ابراز نمودند که همچنان در فضای جمجمه ام می چرخد. نمی دانم چه طور باید این را هضمید. شاید در واقع به نظر او چون در فلسفه هیچگاه به دفاع نمی پردازی و مدح کسی را نمی گویی همیشه گرسنه ای اما در کلام به دلیل پیش فرض های دینی و دفاع از دین وضع خور و خوراکت بهتر است.

البته این یک نگاه تنگ نظرانه است. چون بواقع چنین نیست. اگر یک حکومت لائیک سر کار بیاید. مسلما فلسفه خوردن می شود و کلام گرسنگی کشیدن.

یادم هست که نه متکلمین و نه فیلسوفان حقیقی زیر چتر حکومت ها نمی روند. زیرا افکارشان جهانی تر از چترهای حکومت هایشان است.

توضیح برای آن دست فیلسوف!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت   توسط پوپو | 
وقتی به عینک ته استکانی او نگاه می کنم. سال ها پای کوره بودنش را می پیمایم. وقتی به اندامش می نگرم. درد می کشم. آه می کشم. ثروت را می کشم. زندگی چقدر می تواند پوچ باشد؟ پس از مرگ او چه رخدادی جهان را دستخوش تغییر خواهد کرد؟ چه کسی می داند؟ فریاد بزند لطفا....!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
دلم مي‌گيرد. دل همه‌ي آدم‌ها مي‌گيرد. وقتي اينچنين مي‌شود. هر كسي براي خودش يك "اينچنين" دارد ولي تحمل اين آدم‌ها. تحمل كار و تحمل زندگي سخت شده است. باز مي‌آيد بوي ماه مهر..... .

رمضان، حس نوستالوژيك قشنگي دارم. دعا كنيد!!! خدا در آغوشتان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
اين را بخاطر ثبت در تاريخ مي‌گويم صرفا. موتور پروسه‌ي چاپ كتاب دومم روشن گشت!!! آنان كه نيستند در متن من بخوابند. اينگونه بهتر است انگار!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
کاش جای کنایه‌ها كمي سبزي بكارند، تا ديگر از طبقه نهم برج، تهران را آلوده نبينيم!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
بوسه مي‌زنم بر دستانش. بر عمق حنجره‌ي دردناكش. بر چارقد خاكيش. در نگاه بي‌ترحم آسمان. اثاثيه‌اش را بر پيكر كوي گذاشته‌اند. پسرش وقتي مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند. پسرش وقتي مرد كه كلاغ‌ها در غرب با ما مي‌جنگيدند. نامش مادر شهيد است. جايش كنار جوي انگار. حقوق شهيدش را نداده‌اند....... . او بي اسكناس است. درد پايش همچون مادر من، اما دل پر دردش در درد فراغ؟ ظرفش در لجن زار جوي شست،پيش نگاهم....... ياهو....... 

نامش مادر شهيد است. لميده بر برج تهران؟؟؟؟ كدامشان را ببينم؟ كدامشان را مي‌توان ديد؟ كدامشان را مي‌بينند. تازه‌ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
می‌شود گاهي باور كرد كه از روي بام خانه‌ي ما. خيابان شكل يك خط‌ كش دراز است كه هر سانت آن را مي‌توان يك خط از خطوط زرد آن تصور كرد. گاه مي‌شود باور كرد كره‌ي زمين،از آن گوي هايي است كه درش پيش‌گويي مي‌كنند. يا درخت شكل يك مداد است كه سرش پاك‌كن دارد. اما امشب هرچه فكر كردم ديدم نمي‌شود گاهي فكر كرد انسان، جامدادي افكار باشد. نمي‌شود. من نمي‌توانم حتي گاهي باور كنم. نمي‌دانم.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
آهنگ های او را همیشه می شنیدم. با تمام تاریکی هایی که از زندگی شخصی او می گویند. ریش او. دستمال سپید معروفش و خنده ی آریاییش را کسی فراموش نخواهد کرد. چقدر خوشبخت باید بود که برای مرگت جهانی بنویسند و بگریند و یادت را گرامی بدارند. امروز پیکر سطان اپرای جهان پاواروتی فقيددر یک آیین پر شکوه به خاک سپرده شد.زنده باد او....... .

غبطه مي خورم. به آيين پس از مرگش، چون هميشه مي گويم، از تشييع جنازه‌ي يك آدم مي‌توان حيات او را ارزيابي كرد. اشك‌هايي كه برايش ريخته مي‌شوند. زندگي جاري است. با ما،بي ما. بي پاواروتي.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
انگار عیار آدم ها. در کیسه ی خورجین نگاهشان ریخته شده است. انگار هوش از سر آدم می پرد وقتی به ظلمت قبور می نگرد. انگار نگاره ی جان هر بشر را با سماق و ذغال نگاشته اند. انگار نیروانای من همیشه زنده است. انگار حضور خدا جاری است. خسته ایم از این انگار ها. یکبار نشد بگوییم حتما. حتما خدا هست. یقینا نیروانای من زنده است و.......... هبوط بشر به دایره های تشکیک اوست. به پیوندهای غریبش. به نیروانا تبریک. به پوپو تبریک. به آدم های دیگر انگار تبریک....... بس است.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
باورهای بافته ی آسمان را مثل رشته از هم می گستتم. یک ابر با بغض پر برقش در نگاهم سینه اش را درید. اشکش را فرو خورد تا از خجالت خورشید باورهای آسمان آبی را رشته نکنم. خورشید لبخند زد. گفت: این بی کران به باورهایش آبی است. آسمان نخ نما را هیچکس دوست ندارد.

آرام آرام کلاف را رها کردم و در عمق دریاها فرو افتادم. آبی آسمان هنوز باور آبی دارد. هنوز آبی است. رشته هایش طعمه ی ماهی ها. باورهایش آرزوهای زمین. فراخیش بودن بودن ها!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
بادام های تلخ را به جای گردو به من فروخت،كمي تازيانه خوردم. سرد بود. فال گردو گران. از شيشه ي ماشين مدل بالا پول دادند، تنگ را يكجا بلعيدند. از روي دوچرخه‌ام پول نداشتم. بادام تلخ را جاي گردو فروختند. ديگر حتي اسكناسي نبود براي بستني خريدنِ خواهركم. كام تلخم را با چه شيرين مي‌كردم. چيزي بود؟ چيزي هست؟ چيزي خواهد ماند؟

يكي مي‌گويد در زمستان گردو نمي فروشند، مي‌دانم،بادام تلخ چطور؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
از دورترین قبیله ی این دیار، قاصدي آمد. شكل قاصدك‌ها بود. آرام كنار گوشم گفت: من از سوي آن كس آمدم كه روزي، در نگاهش نگاهي را حك كردي و رفتي. حال بازگرد، هنگام مرگ توست. تا وصل به دورترين قبيله به اين مي‌انديشيدم كه چه كسي را نگريستم معشوقانه. حتي بالاي چوبه‌ي دار هم به ياد نياوردم چه كسي را عاشق خويش واگذاشتم. حتي پس از مرگم.قاصدك مرا به دار آويخت. قاصدك براي من گريست. قاصدك چون من عشق را نفهميده بود انگار.هبوط؛

هنوز سبزي زنده‌ي اتاقم زنده است،پيرمردي تكيه داده به عصاي چوبي فرو رفته در خاك...... .

خاك آغاز بشريت؛ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت   توسط پوپو | 
گل ها هم می خندند. وقتی حضورشان در نگاه باهار دریده می شود.

گل من می گرید. انگار باهار نیامده است. اما در پاییز هنوز پابرجاست.

گلم را دوست می دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت   توسط پوپو | 

پوران شب را بنگر كه چطور مي‌چشمكند.

كه چطور مي‌رقصند و در اجتماعشان صورتي را مي‌نمايانند.

كه چطورمي‌خفند در وقت روز و بيدارند در وقت شب.

دختر شب را بنگر، بر گيسوان پيدا از زير چادرش،

خرمن طلايي گيسوانش هويداست و كاش ماه نيمه باشد،

و ديدن دخترك شب،بي حجاب.

 

سكوت زيبايي است، سكوت حزن‌انگيزي در ابعاد جان.

لحظه‌ي تو، لحظه‌ي هم‌آغوشي‌ها و لبخندها و بوسه‌ها.

لحظه‌ي تداوم، شب را دوست مي‌داريم.

شب زيباست. شب ما خودمانيم. خودمان،خود خود خودمان.

شب خفته در خفته‌ترين سياهي است.

شبتان نوش باد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت   توسط پوپو | 

گاهي مي‌شود گريستن،

گاهي مي‌شود خنديدن،

فاصله‌ي اين دو اتفاق تلخ؛

يك لحظه‌ آرامش است، يك لحظه هبوط از ذهن منطق‌دان.

يك لحظه سقوط، سقوط از خنده‌ي بي‌كام.

دل دادن و دل ستاندن. يك جامه از بوسيدن،

بوسه‌اي كه لب‌ها در آن پاك شده است.

فاصله‌ي تلخي است. تلخ مثل شراب در حلق گوش‌هايمان!

چون دهان مرده‌است.‌

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت   توسط پوپو | 
 

بالاخره پس از روزها انتظار به چاپ رسيد.......
سكوت چشم‌ها داستاني است كه بايد خوانده شود. نه اينكه چون خودم آن را نگاشتم و یا اینکه دوستش داشته باشم.نه سكوت چشم‌ها از آن حيث بايد خوانده شود كه در ساده‌ترين سطور داستان نويسي سعي كرده است يكي از پيچيده‌ ترين مسائل هستي را در ذهن خواننده روشن سازد. سكوت چشم‌ها يا براي خواننده خوشايند مي‌آيد و يا خيلي زجر آور. در هر دو صورت براي من قابل تامل و ارزش خواهد بود.
اگر چه خودم به هيچ وجه اين داستان را دوست ندارم و به اجبار آن را به دست انتشار سپردم و گفتن دليل اين اجبار باشد براي آينده‌اي كه نزديك نخواهد بود.....................
با این حال از همه دوستان و یاران که کمک حالم بودند در این سال ها. از هنگامه ی توقیف داستان هایم تا این کتاب که با مجوز به مرحله ی چاپ رسید تشکر می کنم و نیز فراموش نمی کنم که همه چیز از آن "هو" است.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت   توسط پوپو | 

و اينبار باز باران بي ترانه؛ چقدر دوست داشتيم روزهاي باراني را و چقدر آرامش مي‌يافتيم در آن سيل مرطوب جاري از آسمان. چقدر وقتي باران مي‌باريد بوسيدن را هوس مي‌كرديم و چقدر در هوس‌هايمان شهوت گم بود.سكوت رذل روزگار پر از اندوه و بندهاي بي‌شمار زميني باران را سياه كرده است. چقدر باران خوب بود. چقدر بويش را دوست داشتيم و چقدر براي دويدن زير آن ابر مي‌شديم و مي‌گريستيم تا مادرانمان اجازه‌ي خروج را بدهند و نمي‌دانم چرا هر چه بزرگتر مي‌شويم، محافظه كار تر نيز. نمي‌دانم چرا ما از باران پروا نداشتيم و بزرگتر‌هايمان مي‌ترسيدند، شايد چون حال من، براي عطسه‌ها و بستري شدن‌ها. بوي شبنم را استشمام مي‌كرديم و نوش جان مي‌كرديم عشق پاك آسماني را. عشقي كه در كودكي بدون شهوت به هم مي‌داشتيم زيبا بود، چون شبنم نشسته بر گلبرگ‌هاي گل كه زود مي‌ميرند و مي‌گذرند.

حالا ما هم بزرگ شده‌ايم، پر از درد و رنج و خاطره و سختي. پر از گريه و اندوه و مصيبت و حالا فقط چتر مي‌خواهيم كه زير اين بارش پر رحمت و عشق زاي آسمان خيس نشويم و به مردگي، نرم نرم ادامه دهيم.................

 چقدر كودكي را دوست داشتم. و امروز چقدر بر سر دخترم فرياد زدم كه پوپو خسته است، زير باران راه نرو كه نمي‌توانم تيمارت كنم..........

 

چترها را بايد بست.

جور ديگر بايد ديد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت   توسط پوپو | 

خنده‌اي بود نه از شادي وُ هظ(شايد هم حظ)

خنده‌‌اي مثل همان گردش دوار خدا

خنده‌اي تلخ كه جانش به گريه‌ محتاج

 

واي بر سينه‌ي كوبنده‌ي باد،

واي بر سوز صداي ساقي

خنده‌اي تلخ كه مثل زهر است،

سينه‌ي باد، نواي باقي.

 

شكر ايزد كه چراغي است در اين ظلمت شب.

شكر به اين سوسوي چشم كورم.

 

در سكوت مهتاب، خانه‌ي مِي پيداست.

قهقهه آن اوج است،ميگساري بر پاست.

اين شراب را من بنوشم تنها

چون در اين خانه‌ي غم،مِيْ خوري همدم نيست.

 

خنده بر جام شراب،زهر خندِ باد است.

 

باد و و طوفان همه در كوش و خروش

كه مرا ترسانند: صورتم را چون دل

خيس از اشك غمم گردانند.

اين شراب را نوشم،تا سر خود، هوشم،

به سراغ غم مهتاب رود.

خنده‌ي من تلخ است؛ گريه‌اي را محتاج.

دشمنان چشم براه؛

اشك من در راه است.

 

ليك اين جام شراب،مستيش بر ما نيست.

ساقي پر درد ما،

از مِيَش آگاه نيست.

 

همچنان مي‌رانم. همچنان من زنده‌ام.

آنقَدَر مي‌كشم اين دم كه فرو بگذارند،

در جناق قبر‌هاي خاكي........ پيكر بي نامم.

 

پوپوي خانه‌ي مِي.

بازي مستي كُند.اين شراب كارگر نيست.

همه از اشك پوپو خوشحالند.

ولي من مي‌گويم:

پوي اين پوي پرند،گريه را نشْناسد.

پوپوي ما زنده است،همچنان مي‌خندد.

گرچه محتاج به اشك است؛ همه مي‌دانند،

پو ز پو مي‌‌ميرد............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت   توسط پوپو | 

داري راه هميشگيت رو مي ري، همون راهي كه هر روز صبح ازش مي رفتي، ولي حالا امروز مي بيني راه بن بست شده. چند تابلو گذاشتن:كاگران مشغول كارند. مي‌ري سر وقتشون، بله، چند تا كارگر 15-16 ساله‌ي مهاجر تو  يه گودال دو، سه متري سرپناه گرفتن تا آفتاب مغزشون رو ذوب تر نكنه. مي گم: آقايي چرا كار نمي‌كني؟

مي‌گه: كار بيشتر از اين، يه سر پناه واسه خودم و دوستام درست كردم.

از قمقمه ش آب مي خوره و مي گه: بفرما، اگه از آفتاب گريزوني، ما اينجا جمع تر هم مي تونيم بشينيم.

راهم رو مي كشم و مي رم. ده روز مي گذره. هنوز اون تابلوي كارگران مشغول........ هست و اون گودال، همون شكلي وجود داره و سر پناه چند تا بچه‌ي مهاجره،دوباره كه سروقتشون مي رم. پسره مي شناستم: مي‌خنده مي‌گه: ما داريم كار مي‌كنيم،شپش هاي تو سرمون رو مي شماريم. گرمه ديگه............همشون مي خندن و من مشمئز  ديگه از اون مسير نمي رم.

 

داشتم به اين فكر مي‌كردم. آدم وقتي نتونه بسازه بره بالا. مجبوره خراب كنه بره پايين! نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت   توسط پوپو | 

گاه گاهي كه به عقب مي نگرم.

ردپايي مي بينم محو كه به آن قوس زمين

مي گويند.

روز ها را كه به زندان خودم آوردم

به عوض هاي شبانه

مي كنم آزاد.

تا روزها را  شوم بنده ،

شب ها را ارباب؛

روزگار،دستم را بسته به يك كوه زمين

تا هر از چندگاهي به من و ما و پشيماني برسد.

..........

گاه گاهي كه به عقب مي نگرم

كودكي را مي بينم كه سرش را بسته بود،

كودكي را كه به كنجي محزون چنگ  مي زد

و شبي را كه به فردا مي بست.

 

آنقدر محو عقب ها گشتم كه جلو را باختم.

و به گود ترين چاله دنيا افتادم.

 

پوي اول،به ره پوييدن

پوپو گشت.

پوي خود را بي پو نكنيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت   توسط پوپو | 

كاغذهاي كاهي كنج كُمُد،

تخته هاي تبرخورده ي تن شكن،

چراغ هاي چوبي چينه ها،

نفس هاي نافي نور،

و دو سه كلمه حرف حساب،آميزش شب و روز

جنين سحر و تولد: خورشيد.

به بلوغ سر ظهر

و سرانجام يك  مرگ به هنگام غروب

شب و يك معاشقه ي ديگر و تولد، دوباره:

روزي ديگر.

............

شب بوهاي شام شوم مستي،

سر به سايه بردن سرو سهي

خار كردن خوشه چين هاي خرابْ خور

لطافت  لعل وار لاله و لالي لوليان.

آفرينش بخشش. خنده ي باران، كشمكش هاي جاويدان

وحضور ترنم وار شبانگاهان ،با صداقت.

خدايي بي حد. شميم بهار

روزي لاله،در دستان باد ، ريزش برگ ها.

شومي شب مستي،نهان گشتن سرو

ناسزا شنيدن فرودستان و ديدار لطافت.

تناقض در اوج و دوباره پيدايش.

 يك سلام بي پاسخ.

گريه ي دختر آفتاب،كه زن شده است

به دستان پوران شب

و فرزندش، فردا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت   توسط پوپو | 

 

مرگ كفتر

به آفرینش خدا فکر می کردم
تبسم گل های رنگارنگ، به ذهن کودکان گهواره
و به آسمان بی جنگ،
خیسی قطره ای را رو چهره ام احساس کردم
آسمان را نگریستم.
نیمه ابری. دست کشیدم.
سرخی خون.
بام درخت را دیدم
پسرک با تفنگش،حنجره ی یک کفتر چاهی را
دریده بود.
دیگر به آفرینش خدا فکر نمی کردم.
چون صدای خنده های پسرک مغزم را بلعیده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت   توسط پوپو | 

می گفت: بخند, اما خندم نمی اومد, می گفت:گریه کن! اشکم در نمی اومد, می گفت: حرف بزن , صدام بریده بود, می گفت داد بزن, حنجرم یاری نمی کرد, می گفت: ببوسم, لب هایم جمع نمی شد, می گفت: نازم کن, دستم تکون نمی خورد, می گفت:در آغوشم بگیر, جمع نمی شدم, می گفت :تگاهم کن, چشام خشک شده بود, می گفت:تو رو خدا نفس بکش, نفسم بند اومده بود…., اون یادش رفته بود که من خیلی وقته مردم………..

 

تو کی می میری فکر امروز منو بکن.دوستت دارم.......

 

این داستان را خیلی ها خوانده بودند.وقت نداشتم تا برای ولن تاین چیزی بنویسم. روز عشقتان مبارک. زنده ی زنده باشید.............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت   توسط پوپو | 

ظهر بود. آفتاب پر غرور، از صبح همه چيز را نگريست و دم نزد. آفتاب گمان مي برد يکتاست، گمان مي برد که در آن ولوله ي دور، چيزي نيست که به قامتش فرشتگان الهي صف کشند. پر غرور مي نگريست، حضور فرشتگان را کابوس قلمداد مي کرد. ارتش خداوند را، زاده ي  انديشه ي خود مي دانست. پيش خود مي گفت:

 مگر ممکن است آفريدگار، براي بشر بولهوس، ارتش ملائک خود را به صف کند. من هر روز، بر اين زمين مي تابم. چيزي نمي بينم، جز مشتي از انسان هاي منفور و پست. البته چرا؟ چرا نوري از زمين چشمم را مي زند، گمان مي کنم ، انعکاس انوار طلايي رنگه پوستينم هست.

خورشيد جاهل بود و دواي جهل، ارشاد است. و آنگاه که غرور پيشاپيش ارشاد ايستاد. با حضور، غرور شکست مي خورد. خورشيد در ميان آسمان ايستاده بود و مي نگريست، در صحرايي از خطه ي زمين. ده ها مرد، با هزاران مرد ديگر نبرد کردند. آن عده ي قليل، همگي به رحمت رفتند. و زنان و کودکان آنان، همراه با گروهي از آن هزاران مرد به اسارت مي روند. اين است قانون زندگي بشر............ خورشيد در اين تفکر غوطه ور بود. سر آن چند مرد بر بالاي نيزه مي درخشيد. زمين سکوت کرد. از حرکت باز ايستاد، سري از ميان سرهاي روي نيزه،خواند:الرحمن..........

خورشيد به خود پيچيد.آن خيل عظيم انوار طلايي، کشش صداي پر کشش قاري را نداشت. قاري به سکوت رفت. خورشيد، آرام گرفت. ناگهان. نوري چشمش را زد. درست مي ديد، خورشيدي ديگر طلوع کرد. بالا آمد، از زمين، پرواز کرد و به آسمان رسيد، خورشيد، هيچ نمي فمهيد" مگر ممکن است غير من کسي بتابد،آن هم اينچنين.......

عالم به دور سرش مي چرخيد. آفتاب طلوع کرده آمد. آسمان دو خورشيد را به خود مي ديد. يکي نوراني و ديگر پر التهاب. آفتاب نوراني، به خورشيد پيشين رسيد. در قرص آن آفتاب روحي بود که نور آن آفتاب از آن بر مي آمد. آفتاب پر روح آمد، لبخندي بر خورشيد زد. خورشيد وا ماند و سر تعظيم فرود آورد. آن آفتاب به سوي آسمان حرکت کرد، تا در آن اوج فراتر بدرخشد. خورشيد ماند و غرورش. و آنگاه بود که فهميد. ناچيز است برابر خورشيد خداوند در جهان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت   توسط پوپو | 

داشتی بهار رو نقاشی می کردی،

 یادته؟

پشت پنجره نشسته بودی، و زمین سبز زیر پات رو می کشیدی،

قفست یه در داشت که حالا منظره ی بهارت شده بود.

 

اومد جلوت نشست، دیدت رو کور کرد،

 پرسید:چی داری می کشی؟

گفتی: بهار رو

پرسید: بهار مگه کشیدنیه؟

موندی چی جوابش رو بدی، -مگه بهار رو می شه کشید؟-

یه کاغذ تا شده از جیبش در آورد و گفت: من نقاشیم از تو خیلی بهتره.

کاغذ رو که باز کردی، دیدی سفیده، خالی خالی.

خندیدی و گفتی: تو که هیچ چی نکشیدی؟

گفت: تو نمی بینی، این نقاشی عشق منه. کلی هم چیز توش هست.

تعجب کرده بودی، یعنی چی؟ یه صفحه ی سفید، قشنگ ترین نقاشی برای اونه؟

با خنده و سخره  پرسیدی: حالا چی کشیدی؟

گفت: زمستون.

گفتی: کجای این نقاشی زمستونه.

گفت: من برف ها رو کشیدم.

باز  خندیدی گفتی: زمستون که فقط برف نداره؟ درخت های بی برگ، کوهای برفی،کلاغ های سیاه و.........

 

گفت: من فقط برف هاش رو می بینم.

پیش خودت گفتی: جدی جدی زمستون فقط برفه؟

 

خسته شدی.

رو کاغذش یه خط انداختی و گفتی برف هات دارن آب می شن.

گفت: اگه برف ها نبودن که نمی تونستی آب شدنشون رو بکشی.

رو کاغذ یه گل کشیدی.

گفت: این گل از پس برف ها در اومده.

کفریت کرد،

کاغذ رو بر داشتی و بدون اینکه بهش توجه کنی، پهنه ی سفید  رو پر از گل کردی. بهش نشون دادی.

خندید گفت: خب همه ی برف ها آب شدن، بهار شده دیگه،نه؟

هاج و واج موندی.

 بهت گفت: بسه پاشو. این بهار برای تو، من کلی زمستون تو صندوقم دارم.

 کاغذ رو بهت پس داد.

 

از جلوت بلند شد.

به پشت پنجره، جایی که تا حالا اون پر کرده بود نگاه کردی.

دیدی اون تصویری  که رو برف های نقاشی اون کشیدی،

همون زمین زیر پاته.

 

برگشتی تا صداش کنی، دیدی یه کاغذ دیگه بر داشت،

آروم تا کرد و گذاشت تو جیبش.(جای بهاری که دست توئه)

 

پنجره رو بستی، ویه جورایی از زمستون خوشت میاد.

 

کاغذ های تو هم پر از برفن! نه؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت   توسط پوپو | 

مدت ها بود متني را با "نمي دانم" آغاز نكرده بودم؛اما..........

نمي دانم؛

نمي دانم چرا اينچنين است،نه فضاي اينجا براي مقاله هاي كوبنده ايجاد شده است و نه من مي خواهم كه نوشته اي را چون سرمقاله هاي روزنامه هاي صبح(!) به سمع و نظر شما برسانم(!!)

امشب پياده روي پيشه كردم. با يك همراه خوب، كه حُسنش بي آزاريش است. قدم مي زديم و پس از مدت ها وقت داشتم براي تسكين يافتن در هواي پر سوز تهران و خلوت غيرقابل باور اين هنگام. نمي دانم  آن تعريفي كه از لغت اعتقاد داشتم چقدر درست است. اما نمي دانم كه با عوض كردن زنگ گوشي هاي همراه و قرار دادن نواهاي سوزناك يا نوحه هاي ريتم دار  قصد داريم چه چيزي را به اثبات برسانيم. متاسفم از اينكه چنين بيماري مهلكي واگيردار شده است. تمام در جا زدن هاي ما، بخاطر پرداختن به ظواهر و غفلت از اصول است. نمي دانم چرا در اين ايام كه بايد سمبليك باشد،همه منزه و خدا دوست مي شوند. نمي دانم در اين ده شب چرا همه ي انسان ها شريف مي شوند. نمي دانم در اين ده شب چرا هيچكسي موسيقي گوش نمي دهد. نمي دانم چرا همه تظاهر مي كنند. نمي دانم اگر هيئت هاي عزاداري بي آب و علف شوند و غذايي ندهند چقدر خلوت مي شوند. نمي دانم اگر دستجات عزاداري را دختران ننگرند چقدر بدون سينه زن مي گردد. نمي دانم چقدر در حق خودمان اجحاف مي كنيم و به مقام شامخ انسانيتمان توهين.

لباس سياه خوب است ؛ اما هر خوبي كه پشت آن اعتقاد راسخ وجود نداشته باشد ارزش ندارد. واقعا نمي دانم. محرم، يك ايام خاص است كه در كشور ما رخ مي دهد. در كشورهاي ديگر ايام خاص اينچنين وجود دارد. آن ها شادند و ما اداي غم زدگي را در مي آوريم. ادايي كه هيچ تفاوتي با رفتار آن شادمانان ندارد. آن ها شب گردي مي كنند. ما هم مي كنيم. آن ها كارناوال دارند،ما هم داريم. آن ها به بهانه ي آن  شب ها هر چه مي خواهند مي كنند و ما هم................. فقط نشستيم و اجازه مي دهيم اينچنين خار و خفيف شويم.

هيچگاه به مقام حسين(ع) توهين نخواهم كرد. او در قله اي ايستاده كه ما آن اوج را نخواهيم ديد. ما حتي كوهي را كه بر آن قدم گذاشته ايم ،اشتباه انتخاب كرديم. حسين جاي ديگري است. ما اينچنين به آن يگانه مرد نخواهيم رسيد. اين را يقين دارم. نمي دانم خودمان را فريب مي دهيم، يا حسين(ع) را و يا با اعتماد به نفس بي حد مي خواهيم خدا را بفريبيم. هر چه هست بايد  خودمان را بنگريم و يك بار ديگر تاريخ را بنگاريم. سوگوار بودن به نفس خود بد نيست براي كسي كه معتقد است. اما استفاده از سوگواري..........

نمي دانم چرا اين سخنان را نوشتم،اما هرچه بود امشب پياده روي و حتي دوندگي خوبي نبود. چون جو ريا و تزوير جاي جاي شهر را رنگ زده بود. ياد پيرمردي افتادم كه سال گذشته، شبي را با شمع تا صبح سپري كرد و كنار در هيئتي كه غذا مي دانند از فرط گرسنگي و سرما فوت كرد. ياد همان پيرمردي كه براي يك مشت برنج خيلي در صف غذا ايستاد اما............ او مُرد و صاحبان هيئت،فردا صبح با يك ماشين شهرداري نعش او را گم كردند. سرد است. نمي دانم كجاييم. اميدوارم شما بدانيد.

به حسين(ع) عشق بورزيد نه به عزاداري هايش.................!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت   توسط پوپو | 

خواست بخنده اما خنده رو لبش ماسيد، قرار نبود هر نمايشي که کمديه، خنده دار از آب در بياد، شناختن انواع معرفت ها در دنيا کار بسي سخت و مشکل است، در هر صورت با اشاعه ي فرهنگ ضد بشري ما همچنان در تساحل و تسامح بر سر موضوعات کوچک اطرافمان قدم مي زنيم و به هم مي خنديم. همه ي اهل ديار بشري مي دانند که راه رفتن در مسير بدون خم، عاري از بي مشکلي است(!)  و نمي توانند درک کنند........

هستند کساني که  بر روي لبه ي ديواره ي حايل بهشت و جهنم حرکت مي کنند و مي دانند مسير مستقيم تا خداست که ميان اين دو محيط نشسته و نظاره گر است. اين اشخاص که طريقشان کج روي ندارد، اصلا بهشت و جهنمي برايشان مطرح نيست، بلکه هميشه مي کوشند تا به او برسند، اويي که در بي نهايت مسکن گزيده است. قدم تا بي نهايت، ابدي مي شود. معشوقي که هيچگاه وصال ندارد.....

  پس نشد که ما به اتفاقات کميک اطرافمان بخنديم، بدون آنکه به ديواره ها و معارف رو به رو يمان نگاه کنيم. نگاه کنيد باشد براي روز مبادايي که امروزتان از آن واجب تر است.  امروز را قرباني فردا نکنيد. مي دانم درباره ي آن جمله  که گفتم" راه رفتن در مسير بدون خم، عاري از بي مشکلي است." با مشكل روبه رو شديد؛اين جمله را اينگونه مطرح ساختم، تا بدانيد چقدر با مسايل غير متعارف اطرافتان حساسيد. بر غير متعارفات خوتان هم دقيق شويد.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت   توسط پوپو | 

سپيد بود، بي اندازه پهناور،

چنان مي نماياند، كه برف كوير را بپوشاند،

نه صدايي ، هوا را لمس مي كرد و نه

روحي ناپيدايي را جا به جا

همه از دور مي ديدند.

سنگي آمد و هم بستر خاك شد، جاي خالي سياهي

در ميان انبوه سپيدي،

هر كسي نمي دانست، گمان مي كرد،نقطه ي پرگار زمين

هويدا گشته است.

همه از دست هميدگر مي نالند.

آسايش هوا و لغزش هاي يك آوا مُرد.

جنگي بر سر سكني در گرفت  و كسي نگفت،

جهان گرد است.

نگفت همه جا نقطه ي پرگار است.

همه بر سر آن نقطه ي معدوم به دست آن سنگ آسماني

جنگيدند و سر انجام اهريمن.

همه ي نقطه هاي زمين را اشغال كرد.

ديگر كسي به فكر آن نقطه نيست.

چون همه اهريمني گشتند. نرم و ساده.

مثل خواب بعد از ظهر يك نوزاد(!)

اهريمن ها مي خندند و برف ها آب شدند.

همه جا آن سنگ سياه را دارد.

كسي نمي دانست.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت   توسط پوپو |